|
آيا دخالت آمريكا در كودتاي هندوراس قابل انكار است؟ |
|
|
|
|
نوشته شده توسط etemad
|
|
شنبه ، 27 تیر 1388 ، 07:49 |
دولت آمريكا در حالي دخالت در كودتاي هندوراس و پشتيباني از نظاميان كودتاگر اين كشور را انكار ميكند كه تاريخ روابط دو جانبه اين دو كشور حاكي از واقعيات ديگريست.  ، ارتش هندوراس كه در تاريخ 28 ژوئن 2009 (7 تيرماه 1388) حكومت رئيسجمهور "مانوئل سلايا " را سرنگون كرد، بلافاصله در نگاهها را به سوي واشنگتن متوجه كرد. اما آمريكا دخالت در اين كودتا را انكار كرد. براي روشن شدن واقعيت، لازم است تاريخ روابط اين دو كشور را مرور كنيم. بدن منظور سعي خواهيم كرد، با بررسي كتاب "حيات خلوت آمريكا " (America's Backyard)، نوشته "گريس ليوينگستون " (Zed Book، لندن و نيويورك، سال 2009)، روابط دو كشور را مورد مطالعه قرار دهيم و با جستجو براي يافتن علت كودتا، ادعاي آمريكا را در بوته تاريخ روابط همه جانبه دو كشور مورد ارزيابي قرار دهيم.
ارتش هندوراس كه در تاريخ 28 ژوئن 2009 (7 تيرماه 1388) حكومت رئيسجمهور "مانوئل سلايا " را سرنگون كرد، بلافاصله در نگاهها را به سوي واشنگتن متوجه كرد. اما آمريكا دخالت در اين كودتا را انكار كرد. براي روشن شدن واقعيت، لازم است تاريخ روابط اين دو كشور را مرور كنيم. بدن منظور سعي خواهيم كرد، با بررسي كتاب "حيات خلوت آمريكا " (America's Backyard)، نوشته "گريس ليوينگستون " (Zed Book، لندن و نيويورك، سال 2009)، روابط دو كشور را مورد مطالعه قرار دهيم و با جستجو براي يافتن علت كودتا، ادعاي آمريكا را در بوته تاريخ روابط همه جانبه دو كشور مورد ارزيابي قرار دهيم. ترجمه و تاليف: علي مفرح بخش اول ***** منطقه آمريكاي مركزي كه كشور هندوراس در ميانه آن واقع شده است، از يك باريكه خشكي تشكيل شده كه قاره آمريكاي شمالي را به قاره آفريقاي جنوبي متصل ميكند. اين باريكه شامل 8 كشور مكزيك، گواتمالا، بليز، هندوراس، السالوادور، نيكاراگوئه، كاستاريكا و پاناما است. اين هشت كشور به اضافه كشور-جزيرههاي واقع در درياي كارائيب و -گاهي اوقات بنا به موضوع مورد بحث- كشورهاي ساحلي درياي كارائيب در آمريكاي جنوبي مانند ونزوئلا و كلمبيا را جزء آمريكاي مركزي به شمار ميآورند. اين كشورها عموما اقتصادي كشاورزي دارند و عمدتا صادركننده يك يا دو نوع از محصولات موز، شكر و قهوه و ديگر محصولاتي از اين دست هستند و ساير نيازهاي خود وارد ميكنند. ساختار اجتماعي و روابط استعماري، رشد اين كشورها را متوقف نموده است. كشورهاي مذكور پس از كسب استقلال در اواخر قرن نوزدهم، به سادگي تحت سلطه شركتهاي چندمليتي و آمريكايي قرار گرفتند. در اواخر قرن نوزدهم، با پيروزي آمريكا بر انگلستان در رقابت بر سر سلطه بر درياي كارائيب در سال 1880، شركتهاي آمريكائي فعاليت تجاري و توليدي خود را در درياي كارائيب و آمريكاي مركزي آغاز كردند. در عرض فقط 20 سال شركت "يونايتد فروت " (United Fruit Company) انحصار توليد و تجارت در كشورهاي آمريكاي مركزي را به دست گرفت. يونايتد فروت، به ندريج كنترل انحصاري راهآهن و بنادر اين كشورها را به دست آورد و بالاخره تا سال 1930، 3/5 ميليون جريب آمريكائي (معادل 4047 متر مربع) از اراضي آمريكاي مركزي و حوزه كارائيب را به تملك خود در آورد. شبكه عظيم مزارع آن، لقب "اختاپوس " را براي اين شركت به ارمغان آورد. دامنه املاك و كشاورزي اين شركت به اكواورو كلمبيا نيز رسيد. در گواتمالا، اين شركت بزرگترين مالك زمين، بزرگترين كارفرما، بزرگترين صادراتچي و صاحب تقريبا كل راهآهن اين كشور است. اين شركت در انتخابات رئيسجمهوري و سياستسازي در اين كشورها، عملا حق وتو دارد و بيجهت نيست كه كشورهاي كوچك اين منطقه را "جمهوري موز " مينامند. هندوراس فقيرترين كشور آمريكاي مركزي است. جمعيت آن حدودا 4 ميليون نفر است و 60% جمعيت آن در روستاها زندگي ميكنند. وسعت اين كشور 112 هزار كيلومتر مربع است و از شمال به گواتمالا، از غرب به السالوادور، از جنوب به به نيكاراگوئه و از شرق به درياي كارائيب محدود است. اكثريت روستائيان هندوراس، با زراعت در تكه زمينهاي كوچك و كمحاصل خود، به سختي روزگار ميگذرانند. در اين كشور اين جمله زبانزد خاص و عام است: "در هندوراس حتي ثروتمندان هم فقيرند. " هندوراس از يك قرن پيش در واقع چيزي جز تكهاي از املاك وسيع شركت "يونايتد فروت " نبوده است. در اراضي مرطوب شمال، تا چشم كار ميكند درخت موز كاشتهاند. يگانه خط آهن آن، مزارع موز را به بندر كورتس (Puerto Cortes) وصل ميكند. هندوراس به راستي يك جمهوري موز است: بيش از 50% صادرات كشور را موز تشكيل ميدهد كه در اختيار يوناتيد فروت است. در اطراف شركتهاي توليدي و تجاري آمريكائي، شركتهاي كوچكي وجود دارند كه به ارائه خدمات تجاري و امور توليد محدود مشغول هستند. صاحبان اين شركتها، در واقع، بخشي از ثروتمندان هندوراس را تشكيل ميدهند. ***** دخالت نظامي ايالات متحده در آمريكاي مركزي چندان غريب به ذهن نيست. آمريكا، از سال 1898 تا سال 1934، يعني در عرض 35 سال، بيش از 30 بار در آمريكاي مركزي دخالت نظامي كرد. به جدول زير توجه بفرماييد. دخالت نظامي ايالات متحده در آمريكاي مركزي و كارائيب از سال 1898 تا 1934 ------------------------------------------------------------------------------------- كاستاريكا ............................................................................... 1921 كوبا ..................................................... 22-1917 و 1912 و 09- 1906 و 02-1898 جمهوري دومينيكن .................................................. 24-1916 و 1914 و 1904 و 1903 گواتمالا .................................................................................... 1920 هندوراس .................................................................. 1925 و 1924 و 191 مكزيك .............................................................. 19- 1918 و 17- 1916 و 1914- 1913 نيكاراگوئه ................................. 33- 1926 و 25-1912 و 10- 1909 و 1899 و 1898 پاناما .................................................................... 1925-1924 و 14- 1903 ------------------------------------------------------------------------------------- منبع: America's Backyard. By Grace Livingstone. Zed Books. London, NewYork, 2009 آمريكا با اين دخالتها، بايد به همسايگان خود ميفهماند كه بايد دولتهايي فرمانبردار داشته باشند. به قول تئودور روزولت، "بايد به اين سياهسوختهها بفهمانيم كه بايد احترام ما را داشته باشند. " از آغاز قرن بيستم تا قبل از جنگ دوم جهاني، در تاريخ آمريكائيها دوران "ديپلماسي دلار " ناميده ميشود. آمريكا با ارائه وام به اين كشورها، گمرك و يا درآمدهاي ديگر اين كشورها را به گروگان ميگرفت و در صورت عقب افتادن قسطها و يا كوچكترين حركت اين كشورها در جهت استقلال خود، به آنها لشكر ميكشيد. روزولت در سال 1906 به كوبا نيرو فرستاد چون از نتيجه انتخابات آن راضي نبود. نتيجه انقلاب مكزيك در سال 1911 مورد رضايت آمريكا نبود و لذا با "ويكتوريانو هورتا "، دشمن "مادرو " (Madero) رهبر انقلاب مكزيك، توطئه كرد و مادرو را ترور كردند. ارتش آمريكا از سال 1913 تا 1919، چهار بار به مكزيك اعزام شد. جمهوري دومينيكن، در سال 1907 درآمد گمركات خود را در مقابل دريافت وام نزد آمريكا گرو گذارد. در سال 1916، دولت جديد از امضاء قراردادي در مورد اعمال كنترل آمريكا بر گمركات، خزانه و نيروهاي مسلح جمهوري دومينيكن خودداري كرد. در نتيجه كاپيتان "اچ.اس. ناپ " (H.S. Knapp) در راس واحدي از تفنگداران دريائي آمريكا آن كشور را اشغال كرد و خود را "قانونگذار عاليه " ناميد. اين كشور تا سال 1924 در اشغال نيروهاي آمريكايي بود. نيكاراگوئه، به علت اعتراض به سرنگوني دولت مليگراي "خوزه سانتوس سلايا " در سال 1910 و مخالف با امضاء قراردادهاي مشابه استعماري، در سال 1912 مورد تجاوز نيروهاي آمريكائي قرار گرفت و تا سال 1925 در اشغال اين كشور بود. در سال 1926، آمريكا با دخالت در انتخابات نيكاراگوئه باعث بروز جنگ داخلي در اين كشور شد. رهبر شورشيان، "آگوستو سزار ساندنيو "(Augusto César Sandino)، با پيشنهاد "ميانجيگري " آمريكا مخالفت كرد و خواستار خروج تفنگداران دريايي آمريكا از خاك نيكاراگوئه شد. ساندنيو خواهان استقلال ملي، تقسيم مجدد اراضي و اجراي عدالت به نفع فقرا بود. تفنگداران دريايي آمريكا، با ابراز ناتواني از شكست ساندنيو، نيكاراگوئه را در سال 1933 ترك كردند. ولي سال بعد، ساندنيو در راه حضور در جشن استقلال ترور شد. قاتل او، "آناستازيو سوموزا " (Anastasio Somoza)، بعدها اعتراف كرد كه حكم اعدام را "آرتور بليسلين " (Arthur Bliss Lane)، سفير آمريكا در ماناگوآ صادر كرده بود. سوموزا كه يكي از مسوولان نظامي آن كشور بود، بعدها به قدرت رسيد و ربع قرن حكومت كرد. پس از او، پسرانش جاي او را گرفتند. بالاخره انقلاب نيكاراگوئه در سال 1979، حكومت "سوموزا "ها را سرنگون كرد. جوهره رويكرد آمريكا نسبت به آمريكاي مركزي توسط "روبرت اولدز " (Roert Olds)، معاون وزارت خارجه آمريكا در سال 1927، بيان شد: "سرنوشت آمريكاي مركزي در دست ماست و علت آن بسيار ساده است. منافع ملي ما اتخاذ چنين سياستي را مطلقا به ما ديكته ميكند... اكنون آمريكاي مركزي براي هميشه فهميده است كه دولتهايي كه ما به رسميت بشناسيم و از آن حمايت كنيم سر كار باقي ميمانند و دولتهايي كه ما به رسميت نشناسيم و از آنان حمايت نكنيم با شكست مواجه ميشوند. " اتخاذ "سياست همسايه خوب " توسط رئيسجمهور "فرانكلين روزولت "، در واقع به رسميت شناختن اين اصل بود كه دخالت نظامي ديگر موثرترين راه براي حفظ توفيق و استيلا نيست. لذا، با آموزش دادن به نيروهاي پليس و نظامي اين كشورها و ايجاد رابطه خاص با افسران اين نيروها، از كودتا و حكومت آنان حمايت كردند. از 1933 به بعد، حكومتهاي آمريكاي مركزي و درياي كارانيب به اين سرنوشت دچار شدند. افسران دست پرورده آمريكا، يك به يك حكومت اين كشورها را در دست گرفتند و از منافع آمريكا دفاع كردند. از طرف ديگر، با اتحاد با اقليت ممتاز اين كشورها، سلطه خود را بر آنان تحكيم كردند. ***** سوال مهمي كه در اينجا مطرح ميشود اينست كه با اينكه هر دو قاره آمريكاي شمالي و جنوبي در يك زمان فتح شدند و جمعيت هر دو را مهاجرنشينان سفيد پوست تشكيل ميدادند، چرا آمريكاي لاتين (آمريكاي مركزي بعلاوه آمريكاي جنوبي) به اين روز افتاد، ولي ايالات متحده واقع در آمريكاي شمالي به يك ابرقدرت تبديل شد؟ لازم است كمي به عقب برگرديم. كشف "كرسيتف كلمب " در سال 1492 ميلادي، براي بوميان هر دو قاره فاجعهبار بود. هزاران هزار از بوميان، مظلومانه قتلعام شدند و ميليونها نفر در زير فشار كار طاقت فرسا و بيرحمانه بردگي، جان دادند و ميليونها نفر ديگر در اثر ابتلا به بيماريهاي كه رهآورد سفيدپوستان از قاره كهن بود و بدن آنها توان مقاومت در مقابل آن بيماريها را نداشت، به سادگي تلف شدند. به عنوان نمونه، معتبرترين مطالعه نشان ميدهد كه فقط در مكزيك، جمعيت بوميان از 25 ميليون نفر در سال 1519 به يك ميليون نفر در سال 1615 كاهش يافت. مهاجرين سفيد در آمريكاي شمالي كه عمدتا از كشورهاي انگلوساكسون بودند، پس از "پاكسازي " اراضي از سرخپوستان، به كشت تجاري روي آوردند و محصولات خود را در بازارهاي محلي عرضه كردند. در نتيجه، بذر يك نظام سرمايهداري ديناميك را بر خاك آن پاشيدند. اين بذر به زودي به بار نشست و يك نظام سرمايهداري جوان و ديناميك از خاك ثروتمند آمريكاي شمالي سر بر آورد. در آمريكاي لاتين (شامل آمريكاي مركزي و جنوبي)، استيلاگران اسپانيايي و پرتغالي نظام فتودالي حاكم در كشور خود را رواج دادند. اشراف و نجبا در املاك وسيعي زندگي ميكردند كه يا توسط بوميانِ به بردگي كشيده شده و يا بردگان وارداتي از آفريقا، زراعت ميشد. بنابراين آمريكاي لاتين از يك اقليت بسيار كوچك سفيد پوست و يا سفيدتبار (كريول) ملاك تشكيل شد و يك اكثريت عظيم از جمعيت فقير بومي و يا دورگه (مستيزو) كه با هم هيچ وجه اشتراكي نداشتند. جنگهاي استقلال آمريكاي لاتين، در اوايل قرن نوزدهم، به رهبري نخبگان كريول (سفيدپوستان اسپانياييتبار) انجام شد و سربازان اين جنگها را بوميان و نژاد مستيزو (دورگه سرخ و سفيد) تشكيل ميدادند. الهامبخش ميدان جنگهاي استقلال، انقلابات دوران روشنگري در اروپا بود. آنها اما به زودي دريافتند كه در كشوري كه طبقه متوسط ندارد و از يك اقليت بسيار قليل ملاك و اكثريت عظيم تودههاي بيچيز و بيسواد تشكيل شده، امكان ايجاد يك جمهوري واقعي وجود ندارد. بنابراين دولتهايي كه پس از استقلال روي كار آمدند حكومتهايي شكننده و ناتوان بودند و ما بين حكومت دموكراتيك و استبدادي در تغيير بودند. تمام اين كشورها، از نظر ساختاري، اقتصادي تزلزل و ضعيف داشتند. همه آنها به طور مزمن، با كسري بودجه مواجه بودند. چرا كه اهالي فقير قادر به پرداخت ماليات نبودند و اقليت ملاك ممتازه نيز حاضر به پرداخت ماليات نبود. بنابراين خزانه دولت در كليه اين كشورها هميشه خالي بود. در نتيجه، اين كشورها شكار آساني براي نسل جديدي از استعمارگران شدند. قدرتهاي اروپايي هم، در مقابل، در پي بازار، مواد اوليه، فرصت براي سرمايهگذاري، زمين آماده كشت و راههاي تجاري بودند. ايالات متحده هم كه از 14 مهاجرنشين يا ايالت در شرق آمريكاي شمالي تشكيل شد، در سال 1776 به كسب استقلال از انگلستان نائل آمد. در اوايل قرن نوزدهم، رهبران ايالات متحده به غرب كشور روي آوردند و با قلع و قمع سرخپوستان، سلطه خود را تا سواحل غربي آمريكاي شمالي گسترش دادند. سپس به پاكسازي كشور از وجود استعمارگران اروپايي پرداختند. در سال 1803 ايالت "لوئيزيانا " را از فرانسه و در سال 1819 ايالات "فلوريدا " را از اسپانيا خريدند و در سال 1846 انگلستان را از ايالات "اورگان " در غرب آمريكا بيرون راندند. سپس رو به جنوب نهادند و در همان سال نيمي از كشور مكزيك -ايالتهاي وسيع و ثروتمند كنوني تگزاس، نيومكزيكو و كاليفرنيا- را به خاك كشور خود ملحق كردند. بدين ترتيب، ايالات متحده آمريكا فقط در عرض 50 سال، 3/2 ميليون مايل مربع به وسعت خود افزود و بدين وسيله مساحت خود را 10 برابر كرد. در سال 1823، جيمز مونروئه (James Monroe)، رئيس جمهور ايالات متحده آمريكا، طي بيانيهاي به قدرتهاي اروپائي هشدار داد كه هر گونه تجاوز به نيمكره غربي تهديدي براي صلح و امنيت آمريكا به شمار خواهد رفت. در آن موقع قدرتهاي اروپائي و در راس آنها انگلستان، در پي دستيابي به منابع آمريكاي لاتين بودند. اين بيانيه، گرچه لحني دفاعي داشت، ولي بعدها همين بيانيه مبنايي براي دخالت ايالات متحده در آمريكاي لاتين قرار گرفت. رقابت آمريكا با انگلستان بر سر كنترل درياي كارائيب و آمريكاي مركزي چندان به درازا نكشيد. گرچه انگلستان در آن موقع بزرگترين قدرت دريايي جهان به شمار ميآمد، ولي تا اوايل نيمه دوم قرن نوزدهم، آمريكا به اندازه كافي قدرت داشت كه براي كنترل دريايي كارائيب و آمريكاي مركزي و حتي دستيابي به اقيانوس آرام به فكر ساختن كانالي براي اتصال دو اقيانوس كبير و اطلس بيافتد. نشانه قدرت بلامنازع آمريكا، اين گفته يك سناتور آمريكايي است: "اگر ما خواهان آمريكاي مركزي هستيم، ارزانترين، آسانترين و سريعترين راه تسخير آن اينست كه برويم و آنجا را بگيريم و اگر فرانسه و انگلستان قصد دخالت داشتند بيانيه مونروئه را براي آنها بخوانيم. " واقعيت اينست كه با پايان يافتن قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم، ايالات متحده يك ابر قدرت صنعتي بود. بيش از نيمي از جمعيت آن ساكن شهرها بودند و درآمد ملي آن سه برابر درآمد ملي انگلستان بود. بيش از هر كشور اروپايي چدن، فولاد و ذغال سنگ توليد ميكرد. اين موتور اقتصادي نيرومند، اشتهاي سيريناپذيري براي مواد اوليه و بازارهاي جديد داشت. دولت آمريكا و صاحبان صنايع اين كشور، كمكم متوجه مناطق جنوبيتر، يعني آمريكاي جنوبي شدند. تنها چيزي كه جلوي آنها را براي الحاق سرزمينهاي آمريكاي لاتين به خاك ايالات متحده گرفت، نژادپرستي بود. سياستمداران، دانشگاهيان و روزنامهنگاران، همه يكصدا به اين نتيجه رسيدند كه "سرخپوستان لاتين " تنآسا، كمهوش و خلاصه از نژاد پستي هستند كه ملحق شدن آنها به خاك ايالات متحده باعث آلوده شدن خون خالص انگلوساكسون خواهد شد و شور و سر زندگي و نيروي اين ملت جديد را تحليل خواهد برد. از سوي ديگر، استعمار اين كشورها بر اساس مدل اروپايي آن، پرخرج خواهد بود. لذا بهترين راه براي تسلط بر "حوزه نفوذ " خود از طريق استفاده از وزنه اقتصادي، اتحاد با اقليت ممتاز و رهبران نظامي اين كشورها، و در صورت نياز، استفاده از نيروي نظامي خواهد بود. |