آمار سایت

بازدید امروز :585
بازدید دیروز :946
بازدید این ماه :9309
بازدید کل :668379
آمــــــــــــــار

postheadericon در اخلاق پارسايان 17

شرح داستان
پياده ای سر و پا برهنه با کارونان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت. خرامان همی رفت و می گفت :

نه بر اشترى سوارم ، نه چو خر به زير بارم

نه خداوند رعيت ، نه غلام شهريارم

غم موجود و پريشانى معدوم ندارم

نفسى مى زنم آسوده و عمرى به سر آرم

اشتر سواری گفتش :ای درويش کجا می روی ؟ برگرد که بسختی بميری.نشنيد و قدم در بيابان نهاد و اشتر سواری گفتش : ای درويش کجا می روی ؟ برگرد که بسختی بميری. نشنيد و قدم در بيابان نهاد و برفت . چون به نجله محمود در رسيديم ، توانگر را اجل فرار سيد. درويش به بالينش فراز آمد و گفت :
شخصى همه شب بر سر بيمار گريست

چون روز آمد بمرد و بيمار بزيست

اى بسا اسب تيزرو كه بماند

خرك لنگ ، جان به منزل برد

بس كه در خاك تندرستان را

دفن كرديم و زخم خورده نمرد

 
فهرست
گالری تصاویر
1601.jpg
1610.jpg
1603.jpg
165.jpg
1602.jpg
1-yaali.JPG
2-HASAN.JPG
1-alivelayat.JPG
6-sadegh.JPG
1611.jpg